فريد الدين العطار النيسابوري
352
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
چشم بايستى در آن دم صد هزار * تا برو بگريستى خون زار زار گاه چون نيلى شدى آن ناتوان * گاه خون از زيرِ او گشتى روان گاه بفسردى ز آهش اشكِ او * گاه اشكش سوختى از رشكِ او نيم كشته نيم مرده نيم جان * وز تهى دستى نبودش نيم نان اين چنين كس را چنين افتاده پست * آن چنان شهزاده چون آيد به دست نيم ذرّه سايه بود آن بىخبر * خواست تا خورشيد در گيرد به بر مىشد آن شه زاده روزى با سپاه * آن گدا يك نعره زد آن جايگاه زو بر آمد نعره و بىخويش شد * گفت « جانم سوخت و عقل از پيش شد چند خواهم سوخت جانِ خويش ازين ؟ * نيست صبر و طاقتِ من بيش از اين . » اين سخن مىگفت آن سر گشته مرد * هر زمان بر سنگ مىزد سر ز درد چون بگفت اين ، گشت زايل هوشِ او * پس روان شد خون ز چشم و گوشِ او چاوشِ شه زاده زو آگاه شد * عزمِ غمزش كرد پيشِ شاه شد گفت « بر شهزادهء تو شهريار * عشق آوردهست رندى بىقرار . » شاه از غيرت چنان مدهوش شد * كز تفِ دل مغزِ او پر جوش شد